تبليغاتX
آوای مهر

آوای مهر

ساده است ستایش گلی


چیدنش واز یاد بردن


که گلدان را آب باید داد


ساده است بهره جویی از انسانی


دوست داشتن بی احساس عشقی


او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش



ساده است لغزشهای خود را شناختن


با دیگران زیستن به حساب ایشان


و گفتن که من این چنینم



ساده است


که چگونه می زیم



باری زیستن


سخت ساده است


و پیچیده نیز هم




مارگوت بیگل 

ترجمه احمد شاملو

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 18:11  توسط مهرآوه  | 

آموزگار نیستم


تا عشق را به تو بیاموزم

ماهیان نیازی به آموزگار ندارند

تا شنا کنند

پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند

تا به پرواز در آیند

شنا کن به تنهایی

پرواز کن به تنهایی

عشق را دفتری نیست

بزرگترین عاشقان دنیا

خواندن نمی دانستند...!



در بندر آبی چشمانت / نزار قبانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 10:49  توسط مهرآوه  | 

 Ode on a Grecian Urn

Thou still unravished bride of quietness,
Thou foster child of silence and slow time,
Sylvan[1] historian, who canst thus express
A flowery tale more sweetly than our rhyme:
What leaf-fringed legend haunts about thy shape
Of deities or mortals, or of both,
In Tempe or the dales of Arcady?[2]
What men or gods are these? What maidens loath?
What mad pursuit? What struggle to escape?
What pipes and timbrels? What wild ecstasy?


Heard melodies are sweet, but those unheard
Are sweeter; therefore, ye soft pipes, play on;
Not to the sensual ear, but, more endeared,
Pipe to the spirit ditties of no tone:
Fair youth, beneath the trees, thou canst not leave
Thy song, nor ever can those trees be bare;
Bold Lover, never, never canst thou kiss,
Though winning near the goal—yet, do not grieve;
She cannot fade, though thou hast not thy bliss,
Forever wilt thou love, and she be fair!


Ah, happy, happy boughs! that cannot shed
Your leaves, nor ever bid the Spring adieu;
And, happy melodist, unwearied,
Forever piping songs forever new;
More happy love! more happy, happy love!
Forever warm and still to be enjoyed,
Forever panting, and forever young;
All breathing human passion far above,
That leaves a heart high-sorrowful and cloyed,
A burning forehead, and a parching tongue.



Who are these coming to the sacrifice?
To what green altar, O mysterious priest,
Lead'st thou that heifer lowing at the skies,
And all her silken flanks with garlands dressed?
What little town by river or sea shore,
Or mountain-built with peaceful citadel,
Is emptied of this folk, this pious morn?
And, little town, thy streets forevermore
Will silent be; and not a soul to tell
Why thou art desolate, can e'er return.


O Attic[3] shape! Fair attitude! with brede[4] 
Of marble men and maidens overwrought,
With forest branches and the trodden weed;
Thou, silent form, dost tease us out of thought
As doth eternity: Cold Pastoral!
When old age shall this generation waste,
Thou shalt remain, in midst of other woe
Than ours, a friend to man, to whom thou say'st,
"Beauty is truth, truth beauty,"[5]—that is all
Ye know on earth, and all ye need to know.

May 1819



1- rustic
2- Tempe and Arcady (or Arcadia), in Greece, are religious shrines. traditional symbols of perfect astoral landscapes.
3- Greek, especially Athenian.
4- woven pattern
5- The quotation marks around this phrase are absent from some other versions also having good authority. This discrepancy has led some readers to ascribe only this phrase to the voice of the urn; others ascribe to the urn the whole of the two concluding lines.


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 17:52  توسط مهرآوه  | 

به آرامی آغاز به مردن میکنی، اگر ...
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوان
اگر به اصوات زندگی گوش... ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ...
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی . . .،
تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .

-
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن


پابلو نرودا

ترجمه ی احمد شاملو

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 10:27  توسط مهرآوه  | 

قصه ي آه

صمد بهرنگی

يكي بود، يكي نبود. تاجري بود، سه تا دختر داشت. روزي مي خواست براي خريد و فروش به شهر ديگري برود، به دخترهايش گفت: هر چه دلتان مي خواهد بگوييد برايتان بخرم.
يكي گفت: پيراهن.
يكي گفت: جوراب.
دختر كوچكتر هم گفت: گل مي خواهم به موي سرم بزنم.
تاجر رفت خريد و فروشش را كرد، پيراهن و جوراب را خريد اما گل يادش رفت. آمد به خانه. توي خانه نشسته بودند كه يك دفعه يادش افتاد و آه كشيد. در اين موقع در خانه را زدند. تاجر پا شد رفت ديد كسي ايستاده دم در، يك قوطي هم دستش. تاجر گفت: تو كيستي؟
آن يك نفر گفت: من آه هستم. گل آوردم براي موهاي دختر كوچكترت.
تاجر خوشحال شد و گل را گرفت آورد داد به دخترش. دختر ديد عجب گل قشنگي است. زد به موهايش.
سه روز بعد در خانه را زدند، آه آمده بود. گفت: آمده ام صاحب گل را ببرم.
تاجر رفت توي فكر كه چكار بكند چكار نكند. عاقبت گفت: پدرت خوب، مادرت خوب، بيا از اين كار بگذر.
آه گفت: ممكن نيست، بايد دختر را ببرم.
آخرش تاجر دختر كوچكترش را سپرد به دست آه و برگشت.
آه چشم هاي دختر را بست و سوار ترك اسبش كرد و راه افتاد.
دختر وقتي چشم باز كرد، باغي ديد خيلي خيلي بزرگ و زيبا. از لاي هر گل و بوته آوازي مي آمد. آه گفت: اينجا خانه ي تست.
چند روزي گذشت. دختر فقط خودش را مي ديد و آه را. مي خورد و مي خوابيد و گردش مي كرد اما هميشه تنها بود. روزي دلش براي پدر و مادرش تنگ شد. آه كشيد. آه آمد. گفت چرا آه كشيدي؟
دختر گفت: دلم براي پدر و مادرم تنگ شده.
آه گفت: فردا مي برمت پيش آنها.
فردا آه چشمهاي دختر را بست و به ترك اسبش گرفت و برد به خانه ي تاجر، دم در به زمين گذاشت چشمهايش را باز كرد و گفت: فردا مي آيم مي برمت.
دختر تو رفت. با همه روبوسي كرد و نشستند به صحبت كردن و درد دل كردن. دختر گفت: توي باغ تنها هستم. يك نوكر هم دارم كه هر كاري بهش بگويم مي كند. خورد و خوراك هم فراوان است.
خاله ي دختر هم پيش آنها بود، گفت: دخترم، اينطورها هم نبايد باشد، زير كاسه نيم كاسه اي هست. تو حتماً شوهري داري. بايد ته و توي كار را دربياوري. حالا بگو ببينم شب كه مي خواهي بخوابي چي بهت مي دهند كه بخوري؟
دختر گفت: يك استكان چايي.
خاله گفت: يك شب چايي را نخور و انگشتت را ببر و نمك روش بريز كه خوابت نبرد، آنوقت ببين چي پيش مي آيد.
دختر گفت: خوب.
فردا آه آمد و دختر را دوباره به باغ برد. شب شد. آه چايي آورد. دختر پنهاني چايي را ريخت به زير فرش. انگشتش را بريد و نمك روش ريخت و خود را به خواب زد. نصفه هاي شب صداي پا شنيد. زيرچشمي نگاه كرد. آه را ديد كه فانوس به دست گرفته، پشت سرش هم پسر جوان و زيبايي مثل ماه به طرف او مي آيند.
پسر جوان از آه پرسيد: خانم حالش خوب بود؟
آه گفت: بلي آقا.
جوان پرسيد: چايش را خورده؟
آه گفت: بلي آقا. و رفت.
جوان لباس هايش را كند و خواست پهلوي دختر بخوابد كه دختر پاشد نشست و گفت: تو كيستي؟
جوان گفت: نترس من صاحب توام.
دختر گفت: پس چرا تا حالا خودت را نشان نمي دادي؟
جوان گفت: آدميزاد شير خام خورده، وفا ندارد. فكر مي كردم كه من را نبيني بهتر است. اما حالا كه سرم فاش شد ديگر پنهان نمي شوم.
صبح نوكر آمد آقايش را بيدار كند. جوان گفت: بگو باغ سرخ را مرتب بكنند مي آييم صبحانه بخوريم.
نوكر رفت. بعد جوان و دختر پا شدند رفتند به باغ گل سرخ. دختر باغي ديد كه دو چشم مي خواست فقط براي تماشا. همه جا گل و شكوفه بود. از همان گل هايي كه آه برايش آورده بود. خواست گلي بچيند اما دستش كوتاه بود، نرسيد. جوان دست دراز كرد كه براي دختر گل بچيند. دختر نگاه كرد ديد پر كوچكي به زير بغل مردش چسبيده است. دست دراز كرد و پر را گرفت كشيد. پر كنده شد اما هوا ناگهان ابري شد و دختر بي هوش به زمين افتاد و وقتي چشم باز كرد كسي را نديد. جوان دراز كشيده مرده بود. آه كشيد. آه آمد. دختر گفت: يك دست لباس سياه براي من بياور.
دختر سراپا لباس سياه پوشيد و نشست بالاي سر جوان و بنا كرد به قرآن خواندن و اشك ريختن. عاقبت ديد كاري ساخته نشد. به آه گفت: من را ببر توي بازار بفروش.
آه او را برد به كنيزي فروخت. دختر يكي دو روز در خانه ي تازه زندگي كرد اما مي ديد كه همه توي خانه سياه پوشيده اند و همه غمگين هستند. عاقبت از يكي از كنيزها پرسيد: چرا توي اين خانه همه لباس سياه پوشيده اند؟ كنيز گفت: از وقتي پسر جوان و يكي يكدانه ي خانم گم شده، ما لباس سياه مي پوشيم.
دختر هيچ شبي خوابش نمي برد. هميشه تو فكر شوهرش بود كه ببيند علاج دردش چيست، شبي باز بيدار مانده بود كه ديد دايه ي پسر خانم فانوسي برداشت و بيرون رفت. دختر پا شد و دنبالش راه افتاد. دايه از چند حياط گذشت و به حوضي رسيد. زيرآب حوض را باز كرد. حوض خالي شد. تخته سنگي ديده شد. دايه تخته سنگ را برداشت و از پلكان پايين رفت و به زيرزميني رسيد. دختر هم كه دنبال دايه تا زيرزمين آمده بود، پسر جواني را ديد كه به چهارميخ كشيده شده بود.
دايه به پسر گفت: فكرهايت را كردي؟ حرفم را قبول مي كني يا نه؟
پسر گفت: نه.
دايه دوباره گفت، پسر باز گفت نه. سه دفعه دايه گفت كه قبول مي كني يا نه. پسر گفت نه. عاقبت دايه عصباني شد و با شلاق زد خون سر و صورت پسر را قاتي هم كرد.
دايه يك دوري پلو آورده بود. آن را هم زوركي به پسر خوراند و خواست بيرون برود. دختر پيش از او بيرون آمد ورفت دراز كشيد خودش را به خواب زد.
دايه صبح پا شد رفت حمام. دختر به يكي از كنيزها گفت: امشب خوابي ديدم، مي ترسم خانم از خوشحالي سكته بكند والا مي رفتم بهش مي گفتم.
حرف دختر دهان به دهان گشت تا به گوش خانم رسيد. خانم دختر را صدا كرد كه بايد بيايي خوابت را بگويي. دختر رفت پيش خانم و گفت: خانم پشت سر من بيا تا خوابم را بگويم.
از يك يك حياط ها گذشتند. دختر گفت: خانم عين همان حياط هايي است كه توي خواب ديدم. در هم همان در است. اين هم حوض. حالا بفرماييد زيرآب را باز كنند تا ببينيم باقيش هم درست در مي آيد يا نه.
چه دردسر بدهم. رفتند رسيدند به زيرزمين. پسر صداي پا شنيد داد زد: حرامزاده، شب آمدنت بس نبود كه روز روشن هم مي آيي؟
خانم صداي پسرش را شناخت و دويد رفت او را بيدار كرد و بغلش كرد. دختر گفت: خانم، همان پسري است كه توي خواب ديدم.
پسر را از زيرزمين درآوردند. شستند تميز كردند و حكيم آوردند زخم هايش را مرهم گذاشتند. بعد پسر سرگذشت خودش را گفت كه چطور دايه او را برده بود زنداني كرده بود. در اين موقع در زدند. خانم فهميد كه دايه است. گفت: باز كنيد.
دايه چند دفعه در زد، آنوقت كنيزها رفتند باز كردند. پاي دايه كه به حياط رسيد، تمام نوكرها و كلفت ها را به دم فحش و بد و بيراه گرفت كه كدام گوري بوديد نمي آمديد در را باز كنيد، چند ساعت است كه در مي زنم.
يك دفعه چشم دايه به پسر افتاد و رنگش مثل گچ سفيد شد. خانم امر كرد دايه را ريز ريز كردند و ريزه هايش را جلو سگ ها ريختند. بعد به دختر گفت: مي خواهم زن پسر من بشوي.
دختر گفت: من نمي توانم شوهر كنم. بايد عده ام سر بيايد بعد.
دختر فهميده بود كه دواي دردش اينجا نيست. آه كشيد. آه آمد. دختر گفت: من را ببر بالاي سرش. دختر باز مدت زيادي بالاي سر جوان نشست و قرآن خواند و گريه كرد. عاقبت به آه گفت: مرا ببر بفروش.
آه او را دوباره فروخت. اين دفعه هم خانه ي صاحبش ماتم زده بود. پرسيد چه خبر است. گفتند: سال ها پيش خانم يك بچه اژدها زاييده. انداخته توي زيرزمين. اژدها روز به روز گنده تر مي شود اما خانم نه دلش مي خواهد او را بكشد و نه مي تواند آشكار كند و به همه بگويد كه اژدها بچه اش است.
روزي دختر به خانم گفت: خانم، چه خوب مي شد اگر مرا مي انداختيد جلو اژدها كه بخوردم.
خانم گفت: دختر مگر عقل از سرت پريده.
دختر آنقدر گفت كه خانم ناچار قبول كرد. دختر گفت: مرا بگذاريد توي يك كيسه چرمي و دهانش را ببنديد و بيندازيد جلو اژدها.
همين طور كردند و دختر را انداختند جلو اژدها. اژدها نگاهي به كيسه كرد و گفت: دختر، از جلدت بيا بيرون بخورمت.
دختر گفت: چرا تو درنيايي من در بيايم؟ بهتر است اول خودت از جلدت بيرون بيايي.
هر چه اژدها گفت دختر قبول نكرد. عاقبت اژدها مجبور شد از جلدش در بيايد. پسري بود مثل ماه. آنوقت دختر هم از كيسه بيرون آمد و دوتايي نشستند به صحبت كردن.
از اين طرف، مدتي گذشت. خانم به كنيزهايش گفت: حالا برويد ببينيد به سر دختر بيچاره چه آمد.
كنيزها آمدند از سوراخ نگاه كردند ديدند اژدها كجا بود. دختر با پسري مثل ماه نشسته صحبت مي كند. مژده به خانم آوردند خانم شاد شد. آنوقت پسر و دختر را آوردند پهلوي خانم. خانم گفت: بهتر است شما دو تا زن و شوهر بشويد.
دختر گفت: بايد بگذاريد عده ي من سر بيايد، بعد عروسي كنيم.
دختر فهميده بود كه دواي درش در اينجا هم نيست. آه كشيد. آه آمد. دختر گفت: آقا خوابيده؟
آه گفت: همان طوري كه ديده بودي خوابيده.
دختر باز با آه رفت و نشست بالاي سر شوهرش. مدتي قرآن خواند و گريه كرد. آخر سر گفت: آه، مرا ببر بفروش.
اين دفعه مرد ديگري او را خريد به خانه اش برد. كنيزهاي خانه گفتند. رسم اين خانه اين است كه كنيز تازه وارد، شب اول زير پاي آقا و خانم مي خوابد.
دختر گفت: باشد.
نصفه هاي شب دختر بيدار شد خانم را ديد كه پاشد رفت شمشيري آورد و سر آقا را گوش تا گوش بريد و خشك كرد و گذاشت توي تاقچه. بعد هفت قلم آرايش كرد و لباس پوشيد و بيرون رفت. نوكر يك جفت اسب دم در نگاه داشته بود. دو تايي سوار اسب شدند و رفتند. دختر افتاد دنبال آنها. دري را زدند و تو رفتند. چهل حرامي دورادور نشسته بودند. چهل حرامي باشي گفت: چرا دير كردي؟ زن گفت: چكار كنم. پدر سگ خوابش نمي برد. بكشيدش خلاص بشوم.
بعد زدند و رقصيدند و شادي كردند تا صبح نزديك شد. دختر پيش از خانم به خانه آمد و دراز كشيد و خود را به خواب زد. زن آمد توي قوطي كوچكي يك پر و مقداري روغن آورد. روغن را با پر به سر و گردن شوهرش ماليد و سرش را به گردنش چسباند. مرد عطسه كرد و بيدار شد گفت: زن كجا رفته بودي بدنت سرد است؟
زن گفت: رودل كرده ام. تو كه از حال من خبر نداري.
فردا شب موقع خواب، دختر گفت: من باز هم زير پاي آقا و خانم مي خوابم.
نصف شبي زن مثل ديشب سر شوهرش را بريد و گذاشت رفت. بعد از رفتن او دختر پاشد سر مرد را چسباند. مرد عطسه كرد و بيدار شد زنش را نديد. دختر گفت: من مي دانم زنت كجاست پاشو برويم نشانت بدهم.
پاشدند رفتند به همان جاي ديشبي. مرد ديد كه چهل حرامي دورادور نشسته اند و زنش مي زند و مي رقصد. خواست تو برود، ديد زورش به آنها نمي رسد. رفت به طويله اسب ها را قاتي هم كرد و سر و صدا راه انداخت خودش هم ايستاد دم در. هر كس كه از اتاق بيرون مي آمد سرش را با شمشير مي زد. عاقبت همه را كشت غير از زنش و چهل حرامي باشي كه توي اتاق مانده بودند. آنوقت رفت تو. شمشيرش را كشيده آنها را هم كشت. بعد دست دختر را گرفت و به خانه آمدند. در خانه به دختر گفت: بيا زن من شو تمام مال و ثروت من مال تو باشد.
دختر گفت: نه، من بايد بروم. پر و قوطي را به من بده، بروم.
تاجر قوطي روغن را به دختر داد. دختر آه كشيد. آه آمد. دختر گفت: آقا خوابيده؟
آه گفت: همانطوري كه ديده بودي مثل سنگ افتاده خوابيده.
دختر گفت: من را ببر بالاي سرش.
آه دختر را برد به باغ، بالاي سر شوهرش. دختر قوطي را درآورد و كمي روغن به زير بغل پسر ماليد. پسر عطسه كرد و پاشد نشست.
درخت ها باز گل كردند و پرنده ها بنا كردند به آواز خواندن.
پسر دختر را بغل كرد و بوسيد.
سيز ساغ من سلامت.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 14:48  توسط مهرآوه  | 

Sparrow and God

 

Once upon a time, near the little and calm village. It was a beautiful thicket with aging, sturdy trees. One of these trees, was an aging and old buttonwood, that was far from the others. Lots of wrinkles on his face and bodies shows that he was very old. In spite of this, he was young and lush with green and beautiful leaves furthermore had  high and heavenward branches and proudly shoes his beautiful and verdant leaves to others. Many animals and creatures were resident in the tree such as one sparrow, 3 crows, ants and 2 squirrels, they were very close to each others. They live in peace, quiet and delectation. Near the buttonwood was a stream that  had a wonderful water everyone can see ,behind on its clear, transparent and cool water stones, pebbles and small and tiny fishes or even count them. Among neighbors of buttonwood was a tiny and beautiful sparrow which had a tiny nest on the tree. He was a very happy sparrow so that had a good relationship with his neighbors. Every morning sparrow started to chattering and warble and didn’t pause even for one moment. On the afternoon of  summer day  that the weather was  so hot  without a breath of wind suddenly a heavy storm broke, as the result the nest of sparrow and others destroyed. Next day sparrow didn’t chatter and warble anymore. Day after day, month after month past but he didn’t chattered again. There were some long time that sparrow was silent. He didn’t speak even with his neighbors they confused what was happened. Every morning  angels asked God about sparrow  his silent and why he didn’t chatter? Every time God answered he will come, I’m the only one who listen to his grief and sparrow so the only one heart that keeping his pains with myself. At least one day while sparrow sat on the one branches of the aging tree. God told him :” speak to me, speak about everything that you like or suffering you ,say your problems ,speak to me, I’m here”. Sparrow said I had a tiny nest that was a resting place and a shelter for me but you took it from me .What was that inopportune storm? Why did you take from me my dearest shelter? In that time, he was chocked with tears. A heavy silence prevailed in the heaven and earth, angels put her heads under. God answered with kindly tune, there was a snake in the way of your nest, you were sleeping I told storm to destroy your nest then you could escape from the ambush of the snake. Sparrow was flabbergasted  in what he heard and what God had done. So couldn’t say anything, God continued I put away lots of disasters and calamities from you because I love you although you thought I’m your enemy and forgot you. Simply you broke of relations with me without asking from me why I did that. In this time tears were on the face of sparrow, suddenly he burst into tears and his voice of crying filled the heaven and earth

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 13:8  توسط مهرآوه  | 

 


My GOD 

 

I want to tell you something from the bottom of my soul: I can't give up,and I know why... It's because I can't lose you, I can't lose you because I need you... and I need you because I love you

 

 

خدای من

 

می خوام یه چیزی رو از ته قلبم بهت بگم


نمی تونم تو رو ترک کنم و می دونم چرا.. چون نمیتونم تو رو 


از دست بدهم،نمی تونم تو رو از دست بدم چون به تو نیاز 


دارم ، به تو نیاز دارم چون


دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 12:11  توسط مهرآوه  | 

بي نام


زنك كاسه اي آش كشك با يك تكه نان بيات جلو شوهرش گذاشت و گفت: بگير كوفت كن! اينو هم با هزار مصيبت تهيه كرده ام.
مردك فكر كرد: پس پول هايي كه امروز صبح بهت دادم چه شد؟
بعد دوباره فكر كرد: از تيغ آفتاب تا تنگ غروب كار و زحمت، چيزي كه بهت مي رسد آش كشك با يك تكه نان بيات. خوب باشد!
زنك كمي بالاي سر شوهرش ايستاد تا اگر غرولند راه بيندازد سركوفتش بزند. بعد كه ديد چيزي نگفت، گرفت و رفت آشپزخانه از خاگينه اي كه پخته بود چشيد تا كم شيرين نباشد. مرغ برياني را كه داشت روي آتش جلز و ولز مي كرد جابجا كرد، كدوها را پوست گرفت و توي تابه انداخت. عسل و كره را پهلوي هم تو بشقابي گذاشت و ... سفره ي رنگيني آماده كرد. آنوقت پيش شوهرش آمد كه آش كشك را با نيمي ازتكه نان بياتش خورده به خميازه افتاده بود.
زن گفت: يه ديزي مي خوام. زود پا مي شي ميري از ديزي فروش بازار مي خري و مياري.
مردك كه هواي خواب شيرين بعد از ناهار به سرش زده بود، پكر شد و زير لب گفت: نميشه اينو يه ساعت بعد بخرم؟ تازه اين همه ديزي را مي خواهي چكار؟ هر روز يه ديزي؛ هر هفته هفت ديزي.
زنك جوابي نداد. به صداي پارس سگي رفت طرف دريچه اي كه از طبقه ي دوم به كوچه باز مي شد. نگاهي به كوچه انداخت و به كسي گفت: يه كم صبركن. ذليل شده هواي خواب به كله ش زده. دارم مي فرستمش پي نخود سياه. خبرت مي كنم. در را بست. قيافه ي اخمويي گرفت و گفت: گور بگور شي همسايه بد!
اين را گفت كه شوهرش چيزي نپرسد. و چه بجا گفت. مردك خود را حاضر كرده بود كه بپرسد كي بود؟ مي خواست سرصحبت را باز كند و موضوع ديزي ماست مالي شود. زنك در درگاه گفت: نشنيدي گفتم يه ديزي مي خوام؟
مردك گفت: چرا شنفتم. زن دست در جيب كت مردك كه دم در آويخته بود كرد و كليدي درآورد. گفت: كليد رو ورداشتم. هر وقت اومدي در ميزني ميام باز مي كنم. حالا ميرم بخوابم. و رفت به اتاقي كه مي شد گفت اتاق آرايش است. لباس هايش را درآورد. بدنش را عطر ماليد. بهترين لباسش را پوشيد. سرش را شانه زد. سرخاب سفيداب ماليد. كوتاه سخن تا شوهرش برود با خودش ور رفت بعد مثل عروس پا به درون اتاق گذاشت و دريچه را باز كرد. مردك سر پيچ كوچه به جوان شيك پوش خوش هيكلي برخورد. بس كه خواب آلود بود، كفش جوان را لگد كرد و فحش شنيد. جلوت را نگاه كن، بي سر و پا!
بازار ديزي فروش ها آن سر شهر بود. تا آن جا برسد يكساعت تمام طول كشيد. به نخستين ديزي فروش گفت: منو زنم فرستاده كه يه ديزي بخرم. اگه دارين بدين.
ديزي فروش زد زير خنده. كمي كه آرام شد به ديزي فروش پهلو دستيش هي زد: اوهوي، مشدي غضنفر ديزي فروش! باز هم آقا رو زنش فرستاده ديزي بخره ها... ها... ها... ها ها.
او هم موذيانه زد زير خنده و سقف بلورين بازار را لرزاند و همسايه ي پهلو دستيش را آگاه كرد:
اوهوي، داش سيد كاظم ديزي فروش! خل مي خواستي ببيني؟ نگاه كن. باز هم زنش فرستاده ديزي بخره ها... ها... ها ها.
داش سيد كاظم ديزي فروش چنان با شدت خنديد كه دو تا ديزي از زير دستش در رفت و خاكشير شد. او هم خنده اش را قاطي خنده ي سه نفر نخستين كرد و به پهلودستيش هي زد:
اوهو، آميز موسا كبلا سيد حسني ديزي فروش! نگاه كن. بازم زنش فرستاده ديزي بخره... ها... ها... ها ها.
صداهاي خنده بازار را پر كرد. ديزي فروش ها سر مردك ريخته بودند و مي خنديدند. مسخره اش مي كردند. خلش مي خواندند. آخر سر مثل هميشه يك ديزي به قيمت بيست ريال فروختند و روانه اش كردند.
يكساعت ديگر طول كشيد تا مردك به خانه اش رسيد. در زد. باز نشد. باز هم زد. باز هم باز نشد. آنوقت دلش خواست لگدي به در بكوبد. آجري از بالاي در افتاد و سرش را شكست. چيزي نگفت. دستي به سرش كشيد و خون قرمز خوش رنگش را نگاه كرد و لبخند تلخي زد. 
در اين وقت دريچه ي بالا خانه شان باز شد و صداي زنش را شنيد كه گفت: ديزي خريدي؟
مردك گفت: خريدم.
زن گفت: خب،‌ پرسيدي توش چقدر نمك بريزم؟
مرد اين را نپرسيده بود. هيچ وقت اين را نمي پرسيد. مي رفت ديزي را مي خريد مي آورد، اما نمي پرسيد چقدر نمك بايد توش ريخت. چون مي دانست كه نپرسيدن با پرسيدنش يكي است. اگر مي پرسيد، باز زنش بهانه هاي ديگري داشت: بپرس ببين چقدر آب بريزم، بپرس ببين چند دانه نخود مي گيرد. بپرس ببين ...
اين بود كه هيچوقت نمي پرسيد. زنش دو بدستش افتاد: آخه زير آوار بموني انشاالله. مگه صد دفعه نگفته م نمك ديزي را بپرس بيا؟ يا الله زود برگرد و بپرس بيا. تا نپرسي در واشدني نيس. ديگه گذشته ها گذشته. مث دفعه هاي پيش نيس كه بهت رحم كنم و درو باز كنم. ديگه مته به خشخاش گذاشته م. ميري مي پرسي، يا تا روز قيامت همونجا مي موني؟
مردك خونش را مي ديد كه از نوك بينيش چكه مي كند. صداي زنش را هم مي شنيد اما خودش را نمي ديد. صداي نفس نفس زدن كس ديگري را هم مي شنيد.
زنش گفت: چرا واستادي؟ گفتم...
حرفش ناتمام ماند. چيزي زنش را عقب كشيد و دست مردي دريچه را – دريچه ي خانه اش را – بست. مردك خون آلود و كوفته راه بازار ديزي فروش ها را پيش گرفت و به نخستين ديزي فروش كه رسيد گفت: زنم اندازه ي نمك ديزي را پرسيد.
ديزي فروش انگشتي به خون سر مردك زد و نگاه كرد ديد خيس است. گفت: انگار زنده اي!
بعد شديدتر از پيش قهقهه را سر داد و به همسايه پهلو دستيش هي زد: اوهوي، مشدي غضنفر ديزي فروش! نگاه كن، آقا رو زنش فرستاده اندازه ي نمك ديزي رو بدونه. نگفتم؟ .... ها... ها ها.
مثل دفعه ي پيش ديزي فروش ها يكي پس از ديگري به سر مردك ريختند و خنديدند. سقف بلورين بازار از زور خنده ترك برداشت. چند ديزي جوراجور از قفسه ها افتاد و خاكشير شد، آخر سر به مرد گفتند: برو به زنت بگو ، بيش از نيم مشت. كم از يه مشت.»
مردك راه افتاد. بلند بلند اين حرف را تكرار مي كرد كه فراموشش نشود. بيش از نيم مشت، كم از يه مشت... بيش از نيم مشت، كم از يه مشت. گذارش از جايي افتاد كه در آنجا خرمن به باد مي دادند. ورد مردك را كه شنيدند گمان بردند كه روي سخنش با آنها است به سرش ريختند و تا مي خورد زدندش. وقت كتك تمام شد، يكدفعه به سر مردك زد كه نكند همه ي اين كارها زير سر زنش باشد. دو تا بد و بيراه نثار زنش كرد و پا شد كه برود. خرمن كوبها گفتند: ديگه از اين غلط ها نكني، نگي بيش از نيم مشت، كم از يه مشت!
مردك گفت: پس چي بگم؟ گفتند، بگو يكي هزار شه، خدا بركت بده.
مردك راه افتاد. بلند بلند مي گفت: يكي هزار شه، خدا بركت بده! يكي هزار شه، خدا بركت بده!
به جماعتي برخورد كه تابوتي روي دوش مي بردند. كسيشان مرده بود. ورد مردك را كه شنيدند، به سرش ريختند و تا مي خورد زدندش. وقتي كتك تمام شد باز به سر مردك زد كه نكند همه ي اين كارها زير سر زنش باشد! پيش خودش گفت: اگه اين دفعه پام به خونه برسه مي دونم چكار كنم، چهار تا بد و بيراه نثار زنش كرد و پا شد كه برود. عزاداران گفتند: ديگه از اين غلط ها نكني، نگي يكي هزار شه!
مرد گفت: پس چي بگم؟
گفتند: بگو اول آخري شه. ديديد ديگه نبينيد.
مردك راه افتاد. بلند بلند مي گفت: اول آخري شه، ديديد ديگه نبينيد!.. اول آخري شه، ديديد ديگه نبينيد!.. به جماعتي رسيد كه عروس به خانه ي داماد مي بردند.
ورد مردك را كه شنيدند يكي جلو اسب عروس را گرفت و باقي ريختند به سرش و تا مي خورد زدندش. باز به سر مردك زد كه نكند همه ي اين كارها زير سر زنش باشد. پيش خودش گفت:
اگه پام به خونه برسه، مي دونم چكار كنم. اين دفعه حقشه آش كشك با نون بيات بخوره. هشت تا بد و بيراه نثار زنش كرد و پا شد كه برود. آدمهاي عروس گفتند: ديگه از اين غلط ها نكني. نگي ديديد ديگه نبينيد.
مرد گفت: پس چي بگم؟
گفتند: سوت بزن، كلاهت را هوا بينداز، شادي كن، بخند، فرياد بكش، آن قدر شادي كن كه مردم به حالت حسرت بخورند. يه كم اخم كني واي به حال و روزگارت. بايد بخندي. بايد شادي كني، بازي كني، مي فهمي؟ مگه نمي بيني همه شادي مي كنن؟ خوب گوش هات رو باز كن، يه كم اخم كني واي بحالت. بايد بخندي و شادي كني. مي فهمي كه؟
مردك خون لبهايش را پاك كرد. دندان هاي جلويش را كه در اثر مشت لق شده بود كند و دور انداخت و گفت: خيلي هم خوب مي فهمم.
سپس راه افتاد. در حاليكه خون سرش از نوك بيني اش چكه مي كرد، اما لب هايش مي خنديد. خودش شادي مي كرد. فرياد مي زد. اخم نمي كرد. جست و خيز مي كرد و كلاهش را بهوا مي انداخت. و سوت هم مي زد. وقتي سوت مي زد خون از دهانش مي جست. وقتي مي خنديد اشك از چشمانش مي پريد. وقتي مي پريد پاره هاي لباسش بلند مي شد. وقتي كلاهش را بالا مي انداخت از سوراخ وسط كلاهش آسمان را مي ديد. در اين هنگام به كفتربازي برخورد كه كفترهايش را رديف هم لب بام نشانده بود و داشت دانه مي پاشيد كه كفترهاي همسايه را بگيرد.
كفترها به هواي داد و فرياد مردك پريدند و تا دوردست رفتند. كفترباز سخت عصباني شد و بكوچه آمد و مردك را تا مي خورد كتك زد. بسر مردك زد كه همه ي اين كارها زير سر زنش است.
پيش خود گفت: منو مسخره خودش كرده، مي دونه كه همه چيز زندگيش از منه. نمي خواد كاريم بكنه همين جوري سر مي دونه. شانزده تا بد و بيراه نثار زنش كرد و پا شد كه برود.
كفتر باز گفت: ديگه از اين غلط ها نكني!
مردك گفت: پس چي بگم؟
كفتر باز گفت: هيچي نگو. كمرت را خم مي كني، صدات رو ميبري، كلاهت رو محكم مي چسبي، نفس هم نمي كشي، دست و پاتو جمع مي كني، پاورچين پاورچين از كنار ديوار راه مي ري. نفس هم نمي كشي. مي فهمي كه!
مردك گفت: مي فهمم! خيلي هم خوب مي فهمم. كمرم باس خم بشه صدام بريده، كلاهم رو محكم مي چسبم، نفس هم نمي كشم از كنار ديوار يواشكي رد ميشم، مث اينكه نيستم. و راه افتاد. كمرش خم شده بود و نفسش بريده.
و... اين دفعه پي در پي مي گفت: همه ي اين كارها زير سر زنمه... همه ي كارها زير سر زنمه... به جماعتي برخورد كه جلو دكان جواهر سازي جمع شده بودند. وقت ظهر، روز روشن دكانش را دزد زده بود و جماعت در جستجوي دزد بودند.
مردك را كه با آن حال ديدند، دزدش پنداشتند آنقدر كتكش زدند كه نگو. خون خوشرنگ مردك از نوك بينيش چكه مي كرد. سي و دو تا بد و بيراه نثار زنش كرد و خواست كه برود، گفتند:
اگر تو دزد نيستي نبايد اين جوري راه بري – پس از آنكه جيب هايش را نگاه كرده، سر و وضعش را ديده بودند، او را ديوانه پنداشته بودند. مردك گفت: پس چكار كنم؟
گفتند: سرتو بالا بگير، كمرت را راست كن و برو. مردك راه افتاد.
سر را بالا نگاه داشته بود و قد راست كرده بود. از اين حالتش خوشش مي آمد گويي سالها در جستجوي چيزي بود و حالا آنرا پيدا كرده بود. فكر كرد: از بس خم شده بودم داشتم قوز در مي آوردم.
در همين فكر بود كه نردباني جلوش سبز شد. نردبان از در خانه اي بيرون مي آمد و در خانه ي روبرويي وارد مي شد.
مردم خم مي شدند كه بگذرند.
مردك خم نشد. نمي خواست اين حالت خوش آيندش را از دست بدهد. راست راست پيش رفت.
مردم در كارش حيران ماندند. او را ديوانه خواندند. سر مردك سخت خورد به نردبان و عقب برگشت. نردبان انتها نداشت. هي پله بود كه از يك در بيرون مي آمد و در ديگري مي رفت.
مردك بار ديگر پيش رفت. و بار ديگر پيشاني و سرش زخم برداشت. اين كار چند بار تكرار شد. جماعت مسخره اش كردند، آخر ديوونه، مي خواهي بگويي يك تنه نردبان باين كلفتي را خواهي شكست و به آن طرف خواهي رفت؟ بيخود است. خودكشي است، ديوونه! مردك اين حرف ها را از يك گوش مي گرفت و از گوش ديگر بيرون مي كرد.
زير لب زمزمه اي داشت. ناگهان همه ديدند مردك عقب عقب رفت، رسيد به آخر كوچه، آنوقت شروع كرد به دويدن. نردبان از حركت نايستاده بود. چند نفري ايستاده بودند و نگاه مي كردند، مي گفتند: خوب، عجله اي نداريم. مي ايستيم. وقتي نردبان را بردند مي رويم. حركت نردبان تندتر شد و اين ها گفتند: آخرها شه. مردك تند مي دويد، اگر بزمين مي خورد هزار تكه مي شد، رسيد پاي نردبان. جست زد پريد، نردبان زودي بالا رفت، پاي مردك گير كرد و افتاد به آن طرف به رو. چند نفري از زير نردبان گذشتند و نردبان ايستاد. مردك خون آلود برخاست نشست و چهل بد و بيراه نثار زنش كرد و پا بدو گذاشت.
هياهو از دو سو برخاست. از پشت سر مردك شنيد: ترو خدا برگرد، اگر مسلموني نرو، يه نگاه به پشت سرت بكن، قاقات ميديم برگرد!.. مردك دويد و دويد تا بخانه شان رسيد. در زد باز نشد. باز هم زد. باز هم باز نشد. بسرش زد و دو لگد بدر كوبيد آجري از بالا افتاد و سرش بيشتر شكست. چيزي نگفت. خون رنگينش از نوك بينيش چكه مي كرد. باز هم دو لگد بدر زد. سرش را گرفت كه آجر رويش بيفتد. مي خواست زنش را تحقير كند. نشان دهد كه او نمي تواند نگذارد كه شوهرش تحقيرش كند. آجر افتاد دريچه باز شد.
صدايي گفت: كيه؟ مردك گفت منم. زنش گفت: ترو نمي شناسم. مردك گفت: شوهرت. زن گفت: باشه. اسمت چيه؟
راستي اسمش چه بود؟ اين را ديگر نخوانده بود. زنش هيچوقت اين بهانه را نياورده بود. فكر كرد كه در گذشته ها چطور صدايش مي زدند. چيزي بيادش نيامد. وقتي به آن جوان شيك پوش خوش هيكل برخورد، او را «بي سر و پا» صدا كرد. مي شد گفت اسمش «بي سر و پا» ست؟
اگر اين طور بود پس چرا در بازار ديزي فروش ها او را «خل» گفته بودند؟ نكند اسمش «خل» باشد! نه. اگر خل بود پس چرا پهلوي آن نردبان تمام نشدني «ديوانه» اش خوانده بودند! اسمش يادش رفته بود. شايد هم از نخست نامي نداشته است. كاش اينطور بود، آنوقت آسوده مي شد و بخود مي گفت: خر ما از كرگي دم نداشت. اما مي دانست كه روزي اسمي داشته است. زنش فرياد زد: خوب نگفتي اسمت چيه؟ تا نگي در خونه واشدني نيس. رهگذري گفت: اسمتو مي پرسه؟ اين كه چيزي نشد. بگو بهروز، بگو افتخار، بگو. مرد بر هم نگشت كه رهگذر را نگاه كند. زنش گفت: ها؟ مرد گفت: يادم رفته. برم پيدا كنم برگردم، برگشت كه برود. صداي خنده هايي شنيد. رو برگردانيد. تمام ديزي فروش ها در چارچوب دريچه جمع شده بودند و قاه قاه مي خنديدند. مردك بدستش نگاه كرد ديزي دستش بود. خون تويش جمع بود. ديزي را پرت كرد طرف دريچه. ديزي برگشت و خورد بسر خودش. صداي خنده بلندتر شد.
ديزي فروشي در خانه اش قد برافراشته بود و قنديل خانه را از سقف مي كند، اين ها همه اش در چارچوب دريچه بود.
مرد زير لب گفت: باشد! و راه افتاد.
تنگ غروب مرد بيرون شهر دم دروازه نشسته بود روي كپه خاكروبه اي و از آيندگان و روندگان اسمش را مي پرسيد.
حس مي كرد زنجيري را كه بنافش بسته شده از آسمان آويخته اند و ستارگان در دوردست ها سوسو مي زنند.


صمد بهرنگی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 13:28  توسط مهرآوه  | 

گنجشک و خدا


روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می آ ید، من تنها

گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست

فرشتگان چشم به لب ها یش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود

با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست ". گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود

و سر پناه بی کسی ام ، تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه

محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست

سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند

خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آن گاه تو از کمین مار پر گشودی

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود

.خدا گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی

. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت

. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 12:43  توسط مهرآوه  | 

Die every day.Be born every day

Deny everything you have every day

The superior virtue is not to be free but to fight for freedom


Nikolos Kazantzakis


هر روز بمیر.هر روز متولد شو.

هر روز هر آنچه را که داری تکذیب کن.

آزادی فضلیت عالی نیست تنها جنگ برای آزادی فضیلت عالی است. 


نیکلاس کازانتزاکیس

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 11:7  توسط مهرآوه  | 

صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ

پیوندهای روزانه

کافه ترجمه
یک پزشک
آرشیو پیوندهای روزانه

نوشته های پیشین

اردیبهشت 1391
شهریور 1390
خرداد 1390
بهمن 1389
آبان 1389
مرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
شهریور 1388
آبان 1387
مرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
آرشيو

پیوندها

سایه روشن
شهر ری
ذهن خاکستری
شریعتی نامه
یادداشت های دختر ترشیده
انگار نه انگار (طنزها و یادداشت‌های مطبوعاتیِ پوریا عالمی)
عبید شاکی (نوشته های رضا ساکی)
دلــــــتنگی شـــــروو
تفریح وار

 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM